باغ تماشا
یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
خانم رییس ... نظرات() 

    یکی از کارشناسام منو میخواست به ٢ تا آقا ی  دیگه معرفی کنه،گفت:ایشون خانم رییس منند.

   من با تعجب یه نگاهی به اونا انداختم.خوشبختانه این لغت  هیچ چیزی رو در ذهن اونا بیدار نکرد ه بود.

  برای اولین بار خوشخال شدم که جوونای ما اهل مطالعه نیسند و از تاریخ اجتماعی دهه های قبل اطلاعی ندارند ،پاورقی ها و حوادث روزنامه جوانان قدیم رو نخوندند و اسم کتاب بی شرفها و پری بلنده تا حالا به گوششون نخورده.

یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
دلیل محکمه پسند ... نظرات() 

    از یکی از بچه های فامیل که جزء برادران ارزشیه که

    مدیر یکی از بانکهای بزرگ کشوره و اصلا نمی دونه ماموریت کاری زمینی چیه و همشو هوایی میره  و تازگیها کت و شلوارش رو سفارس میده ترکیه بدوزند و دیگه حاضر نیست توی محله پدریش(قبلا روستا بوده چند سالیه شده جز شهر و میگه  مردم نظر تنگند)زندگی کنه و 2 تا داداش هاش شهید شدند و یکدوم مجروحه و 2 تاشون جزءمدیران عالیه و  شورا و س پ ا ه و این وزارت خومه و اون وزارت خونه اند و با دختر یکی از وکیل های دوره اول و دوم  مجلس وصلت کرده و خطبه عقدشو آقا خونده و با دیپلم رفته سر کار و بعد از 3 سال از معاون کمتر نبوده و یه مدرک فکسنی از یالغوز آباد بعد7 - 8 سال گرفت و میدونم اقلا هزار بار ریاضیشو پاس نکرد و باز هزار و یکمی استاد خجالت کشید

   پرسیدند: چی شد که یه دفعه اینقدر ترقی کردی .جواب داد:آخه دبیرستان که بودم نرفتم دختر بازی

 

شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩
مردانگی یک زن ... نظرات() 

   من در اداره ام  تنها خانمی هستم که یه پست مثلا مدیریتی داره. پست رو که گرفتم هیچ کدوم از آقایان همکار تبریک نگفتند اون هیچی .خانمها هم خیلی به نظر نمیومد احساس افتخار میکردند. حالا این هم هیچی

   اون معدود  اقایونی که حالا خیلی میخواند تعریف منو بکنند.بازم تاب نمیارند از من به عنوان یه خانم که حالا تو صنف خودش  ارتقا چیدا کرده  و تو اداره هم پستش از اونا بالاتره ،تعریف بکنند.بازم موقعیت منو نسبت میدند به خودشون .

   یه پشت چشمی نازک میکنند و میگند:خانم مهندس شما فقط یه کت و شلوار کم دارید

  بدبختی رو میبینید. 

پی نوشت:یکی  از مدیران عالیه شرکت که روستایی زاده ای بس شریف است در مدح من گفته :خیلی پاچه پارس. یکی از همکاران مرد من هم عمیقا و متداوما معتقده من ژن مردونم خیلی زیاد تر از حد نرماله

پی نوشت ٢:خدمت دوستان ،من اصلا ناراحت نیستم نمیدونم چرا از مطلبم این حس رو میکنید.دقت داشته باشیدبخش ظنز ماجرا همیشه دیدنی است.

 

شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩
اشک مهتاب ... نظرات() 

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا  از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شدو دادم به دستت

مکش دریا به طوفان ،پروا کن ای دوست

تن بیشه پر از مهتاب امشب

پلنگ کوهها در خوابه امشب

به هر شاخی دلی آروم گرفته

دل من در تنم بی تابه امشب

کنار چشمه ای بودبم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن آب گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

پی نوشت :تقدیم به شنبه

 

شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩
کود بذر سم ... نظرات() 

    ٢و ٣  رور پیش ، از دم یک فروشگاه رد میشدم. روی شیشه اش بزرگ نوشته بود کود سم بذر(فروشگاه فروش لوازم کشاورزی ).کلی فکر کردمو از خودم پرسیدم :کود و سم بذر زندگی من چیا هستند.؟

   یک لیست از کود ها و یک لیست از سمها توی ذهنم دراز شد.

   امروز صبح که با اونا کلنجار میرفتم.  یهو دیدم همه اش یه چیزه و اونم نگاهه فقط نگاه.

   و یه چرخش نگاه  کود رو سم و سم رو کود میکنه.

   راستی سم و کود بذر زندگی شما چیا هستند.؟

 

سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩
دو برداشت در یک روز ... نظرات() 

  برداشت اول:  دختر هفت ساله همکارم دیروز آمده بود اداره.مادرش با ذوق نقاشی اش را نشان داد.دخترک توضیح داد؛این یه دختره ,این پرچم ایرانه دستش,اونم پرچم کشورهای دیگه است,داره میسوزه.گفتم:چرا بسوزه.گفت:آخه همشون دشمنند گفتم:اگه یه بچه پرچم مارو تو نقاشیش بسوزونه تو ناراحت نمی شی .گفت:آخه این نقاشیه.زیر لب آروم گفتم:این نقاشی از ذهن تو بیرون اومده.

   برداشت دوم: اقای رییس جمهور دیروز در یک سخنرانی گفت: این گروه احمقی که امروز در دنیا سر کار هستند مثل آدم‌های احمق و عقب‌افتاده‌ای هستند که هر کجا کم می‌آورند شمشیر می‌کشند بدون اینکه بدانند دوره این حرف‌ها گذشته است

   پی نوشت :در برداشت اول بهم خبر رسید مادر بچه شدیدا باز مکالمه من با دخترش بدش اومده.تنها کاری که میتونم اینکه ازش معذرت بخوام.فقط همین .

یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
احمقانه ترین کار در یک روز غمبار ... نظرات() 

   احمقا نه ترین کار در یک روز غمبار  این که تنها برید رستوران  اداره از بین این همه غذا با پروتین کامل اونم با تخفیف  50%؛ استامبولی سفارش بدید .در حالی که مطمئنید برنجش هندیه.تازه مجبور شید برای اینکه شوری غذا از بین بره  یه دلستر بگیرید بیایید پشت میز کارتون بخورید و  اونم دلستر  بدون تخفیف.

یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩
حس غریب ... نظرات() 

      دایی ام فوت کرده و حس غریبی از مرگ امده سراغم.کمی که زیر پوست خود را میکاوم میبینم مرگ دایی بهانه ای است  برای احساس غریب مرگ  که چندان هم غریب نیست

شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
مرد نجیب و سر بزیر ... نظرات() 

   ١٠ روزی است که موهایم را کوتاه کرده ام .کوتاه کوتاه .تازه رنگش رو هم عوض کردم. همسرم  انقدر نجیب و سر بزیره که تا حالا متوجه نشده.

چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩
ماشالا مردم دیگه ... نظرات() 

      یه زن و مردی  میخوان  از یه رود خونه رد بشن.زنه به مرده میگه:بیا رو  کول من.

مرده سوار میشه و وسط راه زنه میگه: اوه چقدرم سنگینه.مرده میگه: ماشالا مردم دیگه.

همینطوری

سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩
جزیره تنهایی ... نظرات() 

  جزیره تنهایی وبلاگم یکی ٢ تا بازدید کننده داره یکی دوست خوب که تو پست قبلی گفتم و یکی یک بازدید کننده جدید که تو پست الزایمر به من امید دارد .اشک مهتاب .

   اشک مهتاب سلام رفتم سراغ وبلاگت .تو هم که به حال من و دوست حوبم دچار شدی.

  اگه خودت امید میدی پس یه چیزی هم بنویس.

   از سبکت ,عکست و  شماره اضافه شده به اسم وبلاگت به نظر میرسه یک اقای جوان حدود ٢٠ سالی .اما خیلی شاد ندیدمت.

   شاید بتونم پسرم صدات کنم.

   پسرم دوستی میگفت:زندگی ٢ قسمت داره نیمی تا ۴٠ سالگی و نیمی بعد از اون.

  نیمه اول بخش تراژیک زندگی است که همه مسایل رو جدی میبینیم و بخش دوم نیمه کمدی که همون مسایل رو با دید دیگری  ظنز میبینیم.

  خیلی نگران نباش و انشاالله به بخش ظنزش هم برسی .

   اینم ادرس اشک مهتاب

  تو این جزیره یه رابینسون داریم یه جمعه .پس لابد اسم اشک مهتاب بشه شنبه بد نیست. 

دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
یک دوست خوب ... نظرات() 

  یک دوست خوب دارم که اتفاقا اسم وبلاگش هم همینه.

  باهاش راجع به پست قبلی حرف زدم و الزایمر .به توصیه یک بلاگر گوش کردم و اسم وبلاگم رو بهش دادم .میدونستم  که وبلاگ داره و چیزی توش نمی نویسه ولی ادرسش رو بهم داد.

  حالا توی جزیره تنهایی وبلاگ شدیم ٢ تا اخه هر روز پست همو میخونیم .جالبه بدونید روزی ١٠٠٠ بار با هم چایی میخوریم و همین قدر در  هفته ناهار. توی یکی از این چایی-ناهار خوردنا واسه هم پستامونو تعریف هم میکنیم.

  خوبه شدیم ٢ تا .یک روز من رابینسون اون جمعه و یک روز بر عکس

دوست خوبم سلام

اینم ادرس دوست خوبم :دوست خوب  

یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩
غنچه ... نظرات() 

  یه دوست سرحالی گفت:من صبحا فکر میکنم یه غنچه ام که  شکفته میشم.تو هم همین فکر رو بکن ببین چه حالی میده.

  با فکر غنچه خوابیدم با فکر غنچه بیدار شدم.ولی اجساسم مثله یک غنچه  روی ماشین عروس بود که بلاسیده شده بود  از گرما و کمبود اکسیژن و زیر دست و پا همه جاش له شده بود  از شدت گردن درد و شونه درد. 

شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
اداره بمانید با شما کار دارند ... نظرات() 

  مدیرم از طریق منشی اش زنگ زده نرید خونه مهندس با شما کار داره . ساعت اداری تمام شده و من به ٣ سوت یک گزارش دادم .تمام سه سوت مال یه نرم افزاره  مثه ماه  

چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
الزایمر ... نظرات() 

    وبلاگی که بخش نظرات آن خالی است مثل بیماری است که یا الزایمرکرفته تا حنما اگر فکری به حالش نشود الزایمر میگیرد.بعد از یکمدت ارتباطش با خارج از خودش قطع میشود و بعد از یک  مدت کلا میمیرد ولو نفس بکشد وچند صباحی چیزکی بنویسد.

سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩
مرد خوب همسر خوب ... نظرات() 

    همه خانمها میگن همسر من مرد خوبیه .مهربون ,کم حرف و کم خرج و بی سر و صدا و بی رفت و آمد و بدون هیچ گونه سخت گیری و آزاد گذاشتن من در همه امور زندگی ,همه امور . نهایتا کم خطر .

  این مردخوب دقیقا همون رفتاری که با بقیه داره را  با من داره.به نظر شما اون همسر خوبی هم هست.؟

دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩
پیمان ... نظرات() 

   سال نو مبارک

   من ادم پیمان شکنی هستم .برای همین  وزنم ثابتت نیست و روی بستن پیمان جدید (رژیم)و شکستن آن استادم و همه رقم تجربه ای را هم با خود دارم.

   با خودم عهد کردم هر روز اگر به اینترنت دسترسی داشته باشم  چیزکی بنویسم و بار ها صفحه مطلب جدید را باز کردم و بر بر به ان نگاه کردم و چیزی ننوشتم و همه را گذاشتم گردن دپرس و  اوضاع و احوال و کلی چیزهای دیگر .

   چند سال  پیش دکترم  ر فتم و گفتم زوارم در رفته یک قرص داد و گفت : شبی یکی بخور گفتم: دکتر من ٢ -٣ تا میخورم و بعد دنبال معالجه را ول میکنم .گفـت :اگر نتوانی عهد خوردن یک قرص در شبانه روز را نگه داری همان بهتر که زوارت در برود .

 استادی گفت :یک پیمان و فقط یک پیمان را اگر سه ماه با خود نگه داشتید در هر چیز دیگر موفقید .البته آن موقع جو گیر شدم عهدی با خود بستم و البته کمتر از سه ماه باز هم عهد شکستم .

قبلا ها عهد میبستم و سرش جدی بودم و تا آن را میشکستم(والبته تقریبا همیشه)یک شلاق سرزنش هم داشتم که بعد از پیمان شکنی خود را نوازش میدادم.خوشبخانه حداقلش حالا شلاق تبدیل به پر طاووس شده است.