باغ تماشا
شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
سلام بر بهار ... نظرات() 

 چی بگم ؛چی نگم.

 سال سختی بود ولی پر بار .نمیدونم چی بگم .موندم حیرون از زمونه .

عید مبارک .بر همه مبارک .بهار نویر تغییر و این مبارک . 

چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
بازم!!!!!!!!!! ... نظرات() 

   بازم رفتم.

    خیابان پر از جفت چشمایی بود که دودو میزد .مثه سگ تاتوله خورده .

    یه خانم خیلی مسن میخواست سوار اتوبوس بشه .دخترش سپردش به من.توضیح دادم نمیتونم قول بدم چون ممکنه با اتوبوس نم  .خانم مسن گفت:اشکال نداره خودم میتونم .عصاشو برد بالا گفت:چی فکر کردید.من یه شیر زنم .مگه نمیبینید امروز تو این شلوغی اومدم بیرون.بعد روز زنو به هفت هشت تا خانمی که دورش بودند تبریک گفت.

    خندیدییم و واسش دست زدیم با صدای بلند.

    همونجا یه جفت چشم دودو زن نگاهمون کرد.از هم جدا شدیم .

    شیر زن هنوز داشت تبریک میگفت.

دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
اینطوریاس دیگه ... نظرات() 

  پایان سال مرگ آفرین و دشمن شکن و کمر بر انداز .خونه تکونی رو کردم حالا مشغول شرکت تکونیم.

  مدیره ساعت ٣:١۵ دقیقه زنگ زده پیشنهاد بودجه سال دیگه رو  تا پایان وقت اداری میخواست .ساعت پایان کار ٣:۴۵ دقیقه است .منم یه بودجه پیشنهاد دادم یک میلیارد و یک صد وچهل میلیون تومن!!!!!

   فردا دیدم  برگه دست نویس که فاکس کردم تو دستشه داره میره جلسه َ

چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
وای ... نظرات() 

     ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩
فقط به خاطر دخترم ... نظرات() 

   دیشب که دختره خبرو شنید ،یواش رفت زیر پتو و شروع کرد به آروم آروم اشک ریختن .

   امروز میرم به خاطر قطره قطره اشکاش .

   هر یه ضربه  باطوم  ،فدای  به خاطر یه قطره اشکش

 

پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩
این تو مرام ما نیست ... نظرات() 

   دختره میگه:مامان دم گل فروشی نوشتن مرگ بر ..... و ......،خوبه شب ذغال ببریم روشو سیاه کنیم بنویسیم مرگ بر ........   .بریم ؟

   بهش میگم :نه مامان .

   بعد میگه :آهان مرگ بر گفتن توی مبارزه ی بدون خشونت نیست .یعنی تو مرام ما نیست.

  کمی مکث میکنه ،باز میگه :یعنی بشینیم دست تو دست بذاریم ؟؟؟؟

   بعد هم میگه :نذر میکنم .این کارو که میتونم بکنم.

 حالا نذر کرده اگه تا ده روز دیگه ......... و..........از  حصر خونگی در اومدند.  خرما!!!! بده.تازه قبلش نذر کرده ١٠ روز حجابشو رعایت کنه  که نذرشو عوض کرد.

  

چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩
سیبیل ... نظرات() 

   آقای خونه سیبیل ذاشته،یعنی قشنگ شه .ما هیچیش نگفتیم ،همین طوری .

   اما همکارش گفته :حالا سهم خودتو و زن و بچه ات هیچی ،جون هر کی میپرستی سهم ما رو برو بزن .

سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩
بازم رفتم ... نظرات() 

   آقا رفتم ,تازه دو دفعه هم رفتم .

   یه دفعه بعد از ظهر رفتم خبری نبود.خیابون پر برادر بود که از جان و مال و ناموس و مملکتموم آماده میشدند که دفاع کنند.

   یه دفعه هم موقع شب بود .بازم خبری نبودو. ولی همه میگفتند که برادرا خیلی خوب از پس دفاع از حان و مال و ناموس و مملکتمون بر اومدند.

   شلوغ بود ,تاکسی نبود. سر میدون ازدحام بود .نه اینکه مردم این روزا میرن خرید شب عید.

  یکی ز برادرا هدایتمون کرد به سمت اتوبوس و سوارمون کرد که زود به خونه و زندگیمون برسیم.

  برادر لباس پلیس تنش نبود ولی مثه یه پلیس وظیفه شناس داش به خیابون  سامون میداد البته با کمک بقیه ی برادرا.