باغ تماشا
دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠
اسم ندارد این مطلب ... نظرات() 

    پریروز رفتم فیلم جدایی نادر از سیمین.سانس ساعت ١٣ .توی سینما ٢٠ تا ادم هم نبود.رییس هم هی زنگ میزد شبکه ی ساختمانی که در آن بود از کار افتاده بود ١٠ تا ١۵ باری از سینما امدم بیرون که نفهمد جیم زدم رفتم  سینما . دو تا کلمه چشم اقای مهندس بلغور میکردم تا تلفن بعدی .نمیدونم چند جا نشستم .کلی فیلم رو هم ایستاده ته سالن دیدم.هر جند ته فیلم تا تمام  نوشته هاش رو نخوندم که مطمئن بشم فیلم تموم نشده بیرون نیومدم.

   از  همون اول فیلم قلبم فشرده شده .انگار یه گنجیشکو یکی تو دستش گرفته بود و گنجیشکه مونده بود تو تنگنا. نه دلم میومد فیلم تموم شه  جون بازی بازیگرا مستم کرده بود .نه دلم میومد فیلم ادامه پیدا کنه چون قلبم دیگه داشت درد میگرفت.

   قلبم مضطرب شده بود و پر طپش .

   از سینما اومدم بیرون .پیاده دنبال رودخونه شروع کردم به راه رفتن تا خونه.

   خونه که رسیدم کمی نشستم .با اینکه خیلی پر انرژی بودم ولی نیم ساعتی بعد بدنم سست شد .

  گرده ام درد گرفت و نفسم بالا نمیومد.خوابیدم تا صبح .اونقدر حالم بد شده که صبح روز بعد نتونستم برم اداره. شب که خونه خواهر م رفتم عید دیدنی یه پتو. کشیدم رو سرم از سرما و طپش قلب جوری شدم که منو میخواستند ببرند اورژانس .

   امروز صبح که به خودم اومدم دیدم جدایی نادر از سیمین تکونم داده است .

  همه شخصیتهای فیلم ادمهای خوبی بودند همه .اما هر کدام بنا به ضروزت یا اضطرار   

  یا  دورغ های کوچولو و ظریف گفتند یا راستش را نگفتند .

   یهو به خودم  اومدم که خودم ،عزیرترین کسانم ,همکاران و دوستانم  هممون همیشه  و هر کدام بنا به ضروزت یا اضطرار ، دورغ های کوچولو و ظریف میگیم  یا راستش را نمی گیم .

    قلبم هنوز فشرده است.

    چقدر راحت دورغ میگیم و چقدر سخت قلبمون فشرده میشه .

شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠
دلم روشنه ... نظرات() 

    دلم مثل روز روشنه .

    روشن روشن .